خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

mer30

تنها یک نفر توی زندگیم بود که کنارش احساس زیبایی و جوونی میکردم. ازش ممنونم به خاطر شعور زیادش که جوری رفتار میکرد که این حس به من دست میداد. 

سالها در کنار مرد ثروتمند و خوش تیپی زندگی کردم که گاو جلوش دکترای جامعه شناسی داشت!! یک گاو تمام و کمال!!

نهار باید برم خونه مامانم اینا و اصلا و ابدا حوصلشو ندارم! حالت تهوع بهم دست میده... 

باورت میکنی درست از فردای اون شب لعنتی و نفرین شده، من تو کوچه مهر اول شرقی زندگی میکنم؟! 

 

سردرد و خستگی و حالت تهوع داره منو از پا در میاره...

  
نویسنده : من ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٢٠
تگ ها :

نمایشگاه کتاب

همه همه همه میگفتن این پسر چی داره که باهاش دوستی... نه قیافه نه پول نه هیچی... وقتی با من آشنا شد نه سربازی رفته بود نه کار داشت. تازه درسش تموم شده بود. 

کسی نمیدونست دوستی با اون امید رو تو دلم زنده میکنه

اینکه زنگ میزد و واسه نمایشگاه کتاب قرار میذاشت... واسه فلان موزه... واسه فلان کافه... همین که بعد صد سال من متوجه ظاهرم میشدم و از خودم میپرسیدم چی بپوشم؟؟. خیلی کیف داشت! باید یه زن باشی تا درک کنی پرسیدن این سوالا از خودت قبل از هر قراری چه کیفی داره.

آخه میدونی با اون مرتیکه مهم نبود این چیزها... به هر حال هرگز نمیامد چشم از فاحشه های مو طلایی برداره و به من نگاه کنه...  

شاید اگه هر دوی ما کمی صبورتر بودیم کمی با تجربه تر... بیخیال

با بال شکسته پر گشودن هنر ماست...

امیدوارم هر جا هستی دلت پر از امید باشه...

  
نویسنده : من ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٧
تگ ها :

خاطره

دلم برات خیلی تنگ شده. خودمم باورم نمیشه ولی واقعا و عمیقا دلم برات تنگ شده... حق با تو بود نباید هیچ وقت با هم میخوابیدیم. این بدترین جنایتی بود که در حق رفاقتمون کردیم. کاش میشد به عقب برگشت و فقط یه بار دیگه سر کوچه جلوی پارک با تو قرار گذاشت... جدایی ما اینقدر بد بود که حتی از آروز کردن دیدن دوباره هم یهو ترسیدم و پشیمون شدم. فقط بدون جایگاه تو توی خاطرات من همیشه یه جایگاه ویژه است اونقدر که اگه الان کنارم بودی خودمو پرت میکردم تو بغلت و های های با صدای بلند تمام دلتنگی این سالها رو گریه میکردم... 

 

نزدیکترین دوست خوبم... 

  
نویسنده : من ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧
تگ ها :

از دست دادن

دایی نازنینم را از دست دادم و هر درد دیگری مسخره است. باورم نمیشود... اولین بار است در زندگی این جنس از ازدست دادن را تجربه میکنم. مرگ یعنی این... خب پس... مرگ یعنی دایی دیگر نیست... یعنی نیست. دایی عزیزم شوخ و سالم و بذله گو... مرگ یعنی شب گذشته پدر برایش سوپ برده با لیمو، دایی گفته لیمو داشتم... فردا صبح پدر برایش شیربرنج میبرد و دایی مرده بوده.. پدر گفت ظرف سوپ را شسته بوده و لیمو را دست نخورده روی اپن گذاشته بوده... پدر میگفت چنان با آرامش به خواب فرو رفته بود که هیچ به مرده شبیه نبود... آخ دایی... صدات توی گوشم هست صدای خنده ات چال لپ ات چشمهایت از پشت عینک... دایی کنارم باش... دایی قرار بود 27 آذر بعد از تولدم با عمو و پدر با هم برگردیم جزیزه...

چهل روز گذشت و این گریه لعنتی بند نمیآید.

 

پ.ن چقدر دوست دارم به یه آدم احمق روستایی بگم واقعا فکر میکنی تو این شرایط سخت به جز از دست دادن داییم به کس دیگه ای فکر میکنم ، که به جای اینکه کنارم باشی دهاتی بازیت گل کرده؟؟؟عصبانی

پ.ن بدتر از شوک از دست دادن داییم رو شدن دست نزدیک ترین دوستم خانم س.ن بود برام!! باورم نمیشه اینقدررررررررر پشت سر من مزخرف گفته و خلاف واقع حرف زده. واقعا چه دلیلی داشته وقتی من در بیمارستان روانی بستری بودم و با انواع و اقسام آرامبخشها دست و پنجه نرم میکردم پشت سرم بگه فلانی خوشحال و خوشبخت داره زندگیشو میکنه.تعجب

از آقای ن.ع متشکرم که حرفاشو باور نکردی و با خودم تماس گرفتی... خدا خیرت بده که برام روشن کردی نزدیک ترین دوستم داره پشت سرم چی به مردم میگه!!

  
نویسنده : من ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها :

حسرت

در تمام طول عمرم هرگز کسی مرا عاشقانه در آغوش نگرفت و نبوسید. شهوت چرا... باورم نمیشه اینقدر منفور باشم که هیچ کس عاشقم نشه... کاش برام مهم نبود. ولی هست! منو جز برای شهوت نبوسیدن و در آغوش نگرفتن. تنها مردی که به عشقش شک ندارم متوجه شدم سالها پیش اعدام شده. چقددددددرررر متاسفم بوسه و آغوشش رو از دست دادم. من احمق آن سالها دخترک مغرور و زیبایی بودم که هرگز باورش نمیشد مرد چشم سبزی که روبرویش اشک میریزد اولین و آخرین کسی است که عاشقش خواهد شد و بعد از او همه چیز شهوت است و همین.

خدایا نقطه پایان داروهای ضد اضطراب من چه روزیست؟ خیلی دور است؟ خواهش میکنم عجله کن! تحمل این حس گند و گوه خیلی سخته و داره منو به راحتی به سمت ناامیدی و خودکشی سوق میده. تو بهتر از هر کسی میدونی زیر پوشش  آلومینیومی این قرصها دارم چه عذابی رو تحمل میکنم. به دادم برس خدایا... نمیخوام باور کنم نیستی... نبودی... نه من از این بدتر هم بودم و تو در آخرین لحظه خودتو رسوندی. عجله کن خدا.

  
نویسنده : من ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۸
تگ ها :

هوای خوب و حال بد

ایراد داروهای ضد افسردگی و اضطراب اینه که نمیفهمی کی واقعا حالت خوبه و کی باید حالت بد باشه ولی به لطف داروها حالت خوبه!! 

امروز از 10 صبح تا 5 عصر تو ساحل دراز کشیده بودم و فقط گوش میدادم...به صدای بازی بچه‌ها... به حرفای خاله زنکی دخترهای کناری... به صدای امواج... به سوت ناجی... گوش میدادم و سعی میکردم خودمو از بین همه این صداها پیدا کنم. دستامو توی ماسه ها فرو میکردم و تصور میکردم الان بجای ساحل میشد توی یه زندان کثیف باشم یا شاید وسط ترافیک پر دود تهران یا حتی از اونم بدتر! امکان داشت تو یه لندکروز سفید و.... راستی گفتم تهران! دیشب خاله ام به کنایه میگفت قدیما سرت رو میگرفتیم ته ات رو میگرفتیم تهران بودی ولی از وقتی اینجا صاحب خونه شدی دیگه نمیای... 

نشد بهش بگم همسایه اون خونه تو کوچه مهر کیه که من دل نمیکنم پامو اونجا بذارم... آدم باید مراقب آرزوهاش باشه! 

  
نویسنده : من ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٤
تگ ها :

اعتراف دیررس

این روزها بیشتر از هر وقتی بهت فکر میکنم و همش نگرانم نکنه جذبت کنم و یهو از جلوم در بیای! راستش الان که فکرشو میکنم میبینم اگر اون زمان عقل و فکر حالا رو داشتم محال بود دوستی ما کارش به جدایی بکشه. مثلا امکان نداشت رو کسی حساس بشم که بیمار و گرفتار و آسیب دیده است و به شدت محتاج محبته... یا مثلا همون بار آخر... نمیذاشتم تو توهم تعقیب بمونی و فکر کنی کار و زندگیمو گذاشتم و تو رو تعقیب کردم... فقط کافی بود بهت بگم من از آیپدم با یه شماره دیگه وایبر دارم و اونجا از رو ساعت اف و آن شدن شما و اینکه خانوادت رفتن خونه خاله ات و چه میدونم چند تا داده دیگه پازلها رو سر هم کردم ک متوجه شدم تو اون شب چکار کردی و اصلا تعقیبی در کار نبوده... یا اصلا بابت اینکه چرا وقتی پیش منی باید گزارش مو به مو واسه بقیه رد کنی دیگه عصبانی نمیشدم... یا شاید باورت نشه چقدرررر الان درک میکنم از اینکه اون روز عذاب وجدان گرفتی و شکل رفاقتمونو عوض کردی.

من خیلی عوض شدم خیلی رشد کردم... من بابت بسیاری از کارها و حرفام احساس ندامت و پشیمانی میکنم. گاهی از خودم خجالت میکشم و باورم نمیشه من بودم! خیلی اوقات دلم میخواد بهت ایمیل بزنم و بابت همه این چیزها ازت عذرخواهی کنم. ولی... ولی حس میکنم بین ما پل برای همیشه فروریخته و هیچ راه برگشتی در کار نیست... این دردناکه خیلی دردناکه.. میدونی ما با هم خاطرات خوب کم نداشتیم.... و همین خاطرات خوب شاید روزی پل شکسته بین ما رو مرمت کنه که بتونم برگردم و فقط بهت بگم منو ببخش! به خاطر تمام کارهای زشتی که انجام دادم و باعث رنجش تو شدم منو ببخش. تو همچنان بهیترین دوستی هستی که من تجربه کردم. همین

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٤
تگ ها :

اولین ها

امروز موقع نقاشی یهو چشمم افتاد به یکی از نوشته های یادگاری پشت سه پایه ام... همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش... و امضا... یهو یاد اولین ها افتادم...اولین اپرای عمرم، اولین تاتر عمرم، اولین ... بگذریم... همه این اولین ها دیگه نخ نما شدن. خودمم باورم نمیشد روزی برسه که شماره تلفنش رو فراموش کنم و امروز به اون درجه رسیدم! فراموشی داره کم کم کار خودشو میکنه و از دست دلتنگی هم هیچ کاری ساخته نیست..

چقدر دلم واسه بوی اون پارک لعنتی تنگ شده...

چقدر دلم واسه سینما رفتن با تو تنگ شده...

چقدر همه چیزهایی که روزی منو به وجد میاورد الان کمرنگ و بی اهمیت شدن...

  
نویسنده : من ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢
تگ ها :

← صفحه بعد