خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

بودن یا نبودن

صبح که پا شدم حس خیلی خوبی داشتم و لذت بی دلیلی

همه وجودمو فرا گرفته بود اما خیلی طول نکشید همین که رفتم

جلوی آینه از ترس میخکوب شدم!چند بار پلک زدم و سعی

 کردم توجیه منطقی برای این حالت پیدا کنم اما .... تصویر من

تو آینه نبود!!!سریع به اتاق برگشتم و ترسم تبدیل به شوک

شد! من هنوز توی تخت بودم!مردم؟ پرواز روحه؟ اینا خیلی مهم

نیست مسئله اینه که من از این زاویه چقدر چاق به نظر میام!

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
تگ ها :