خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

جمعه بعد از ظهر!

هوا ابریه .خونه مادرجون همیشه یه حالی داره از آرامش و سکوت

سکوت

سکوت

و تو این سکوت بی نظیر صداهایی رو می شنوم که خیلی وقته نشنیدم:

دوچرخه سواری که گذشت

جیک جیک گنجیشکا

بق بقوی کبوترا

دلم می خواد تا ابد تو  حیاط کوچولوش بشینم اما صدام میزنه: مادر!هوا سرده بیا تو!

و تو اتاق بو هایی میاد که مستت میکنه:

سیرداغ آش رشته...

چای دارچینی...

کیک یزدی...

خدایا! اینجا یه تیکه از بهشت نیست؟ای کاش تو بهشت هم صدای قل قل سماور بیاد!

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
تگ ها :