خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

 

بچه که بودم  هر وقت خواب بد میدیدم مامان بیدارم میکرد یه لیوان آب میداد دستم میگفت:

 _ صلوات بفرست! چیزی نبوده خواب دیدی عزیزم من اینجام!

بعد پیشم میموند تا خوابم ببره...و آرامش.

 

جهان کابوس میبینه

غزه

یک نفر از خواب بیدارش کنه!

 

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ ها :