خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

باز هم...

تازگی ها اتفاق عجیبی افتاده!

تمام شب خیره میشم به سیاهی، به تاریکی و تمام اتفاقات (مهم یا بی خودی) که در طول روز برام افتاده رو با تمام جزئیات!! مرور میکنم و این کار کاملا غیر عمد و بطور نا خود آگاه صورت میگیره و اصلا هم خوابم نمیاد!...درست همینکه سپیده در میاد و هوا روشن میشه به طور عجیبی خوابم میگیره.

البته من حدس زدم شاید یه جابجایی صورت گرفته ...و از اون جایی که من تنها ساکن این خونه نیستم این حدس چندان اعتباری نداره! و یه چیزایی هم در مورد مسخ شنیدم...بعید نیست...واسه همین مرتب به آینه نگاه میکنم...

  
نویسنده : من ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها :