پیرمرد گدای کنار خیابان را با لگدم زخمی کردم...

تمام بچه های کوچه را ترساندم و تهدید به مرگ کردم...

میز دکتر را به هم ریختم نتونستم خودمو کنترل کنم و به سمتش حمله ور شدم که دوباره پرستارهای تنومند دویدند و دوباره کرختی شکنجه وار آرام بخشها....

همه فکر میکنند مشکل از من است که هر از گاهی بد خلق و بد ذات میشم و تمایل شدیدی به کشتن دارم.

اما حقیقت دیو درون من است دیوی که نسل به نسل از جد پدریم  به ارث برده ام! هر از گاهی سربر میدارد تا تمام بازمانده های رعایای خائنش را بکشد. مرا وادار میکند همه را برده خودم بدانم.نفرتی کهنه...صد ساله... 

همین میشود نتیجه اش:تنها می مانم! مثل جد پدریم...تنها