خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

من دیدمت!

گفتی: از کجا بشناسمت؟

گفتم: من همیشه کتونیه قرمز میپوشم.

گفتی: منم تیشرت..

گفتم: نمیخواد بگی! بذار تو پیدام کنی!

من این طرف پارک نشسته بودم تو اون طرف.من شناختمت! از حالت عصبی راه رفتنت...فرم خودپسندانه لبهات...و بازی کردن مدام با کلیدهای توی دستت.

اما تو مدام این ور و اون ور رفتی و منو ندیی....

این بی توجهیت ....واسم اصلا غیر منتظره نبود،حتی نگاه گیج و مبهمت وقتی از جلوت

رد میشدم.   خداحافظ

  
نویسنده : من ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
تگ ها :