خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

جدا؟!!

دوستم اومده بود خونمون موبایلش که زنگ زد اسم تو اومد رو گوشیش!!

دیروز به طور کاملا تصادفی منشی شرکتت رو دیدم که سوار ماشین تو بود!

دختر خانمی توی آرایشگاه با آب و تاب در مورد رابطه اش با تو به دوستش میگفت!

و امروز که داشتم بی خبر میومدم به دیدنت یه خانمی از خونت اومد بیرون که دست تو رو گرفته بود!

فکر کنم این روزا تو خیلی مد شدی...

منم که هرگز با مد روز پیش نمیرم...

پس تا بعد.....

 

  
نویسنده : من ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :