کاملا بخاطر میارم اون روز برفی رو: کاپشن-دستکش ..شال گردن و هنوز هم داشتم میلرزیدم. گفتم: خدایا کی میشه تابستون بیاد با یه آفتاب داغ و جوندار! و به ساعتم نگاه کردم...
امروز ظهر  از شدت گرما حس میکردم همین حالاست کفشم ذوب بشه، بچسبم به زمین و واسه همیشه منتظرت بمونم!
خدایا...
خدا گفت:بسه دیگه!  یه روز میگی آفتاب یه روز میگی سایه ، یه روز میگی برف یه روز میگی بارون، امروز میگی عاشقشی فردا از حرفت بر میگردی! اول خوب فکر کن بعد بگو خدایا خدایا!