خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

بلاتکلیف

کاملا بخاطر میارم اون روز برفی رو: کاپشن-دستکش ..شال گردن و هنوز هم داشتم میلرزیدم. گفتم: خدایا کی میشه تابستون بیاد با یه آفتاب داغ و جوندار! و به ساعتم نگاه کردم...
امروز ظهر  از شدت گرما حس میکردم همین حالاست کفشم ذوب بشه، بچسبم به زمین و واسه همیشه منتظرت بمونم!
خدایا...
خدا گفت:بسه دیگه!  یه روز میگی آفتاب یه روز میگی سایه ، یه روز میگی برف یه روز میگی بارون، امروز میگی عاشقشی فردا از حرفت بر میگردی! اول خوب فکر کن بعد بگو خدایا خدایا!

  
نویسنده : من ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
تگ ها :