خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

ظاهر امر

اولین بار که دیدمت چنان نگاه نا جوری به گردنم انداختی که باعث شد دفعات بعد بلوز یقه اسکی بپوشم!

اون بار که دستم برید همچین انگشتمو میک زدی  نزدیک بود کنده بشه!

این بار که نشد موقع خندیدن دستتو بذاری جلوی دهنت...راز تمام رفتارهای مشکوکت رو فهمیدم.....دندونای نیش تیز!

منتظر باش تا شبی که ماه کامل بشه،منم میخوام غافلگیرت کنم عزیزم!

  
نویسنده : من ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢
تگ ها :