خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

به نام...

خیلی خسته ام...خدا هم خسته است.فکر میکنم اونم بالاخره پیر شده کهولت و خستگی اونم از کاراش معلومه...دیگه ازش بریدم...هر چی میگم میگه نه!حالا حکمت به کنار فکر کنم دیگه اون قدرت قدیمو نداره...

من که نخواستم رود نیل و بشکافه....

من که نخواستم عصام رو تبدیل به مار کنه....

من که نخواستم مرده زنده کنه....

من فقط خواستم نا امیدم نکنه همین!

بعد عمری مسلمونی به جرگه کفار پیوستم

  
نویسنده : من ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها :