خنده های آبی

خواندن این وبلاگ کار هر کسی نیست... معمولا خواننده های این وبلاگ بد جوری از کوره در میروند چون هیچ کس طاقت این همه حقیقت را از زبان یک دیوانه ندارد

یکی بود یکی نبود...

قدیما تو قصه های مادر جونم یه شیی بود به نام سنگ صبور!

قهرمان داستان هر چی مشکل و گرفتاری داشت  واسه این سنگ تعریف میکرد

در نهایت هم میگفت :ای سنگ صبور یا تو بترک یا من!

و معمولا هم سنگ صبور میترکید و همه بدی ها تموم میشد و داستان ختم به خیر.

سنگ صبور همیشه هم صبرش زیاد نبود گویا!

  
نویسنده : من ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
تگ ها :