پادشاهی برای گدایان ثواب داره اما هنر نیست!

به روزهای خوب با هم بودنمان فکر میکنم...

به قول خودت اتوبانها با آن همه ماشین پرسرعت، هم هر از گاهی دور برگردان دارند که اگر خواستی برگردی...اما تو که از اتوبان نرفتی، رفتی؟ تو درست از جایی رفتی که فکرش را هم نمیکنم برگردی... اما قسم به آخرین شربت بهارنارنجی که در چای بار انجمن خوشنویسان خوردیم اینبار اگر برگشتی چشم و گوشت را خوب باز کن و نگذار عنکبوتهای جادوگر جنوب شهر با تار فقر و بیماری و بی کسی شان، باز تو را به دام بیاندازند و با هزار نیرنگ و طلسم، خوی پلیدشان را در پیله مظلوم نمایی بپیچند و ترا گول بزنند. نگذار این جادوگرهای زشت با آن دندانهای دراکولایی بدقواره و لبهای باریک شیطانی و چشمهای ریز شکاف مانند، زهر جادو را بجای شهد قدرشناسی در حلقت بچکانند.

برگرد! خودت را از نکبت چیزهایی که به تو مربوط نیست رها کن و پس از مدتها به دوش کشیدن بار بدبختی دیگران، لذت هم پیاله شدن با زنی قدرتمند را به خودت هدیه بده...میدانم برطرف کردن نیازهای روزمره آنها: که به پرداخت اقساط عقب افتادشان و نهایتا گردشهای ارزان قیمت ختم میشود، بسیییار ساده تر از خورده سفارشات من است. اما تو برگرد ... برگرد تا دستهای ملکهء نگون بختت، بیش از این به خون رعایای نمک نشناس، آلوده نشده... برگرد و مثل شیر، پادشاه بی چون و چرای بیشه همیشه سبز زندگیمان باش... ملکه دوست دارد قبل از خواب استخوانبندی درشت و پرقدرت دستهای پادشاهش را حس کند تا از تمام اضطرابی که در طول روز، زندگی به جانش ریخته خلاص شود... تو بر می گردی و این قصر کوچک 64 متری باز شاهد دعواها، عشق بازی ها، خنده ها و گریه هایمان خواهد بود،

اگر عنکبوتهای نیازمند همیشه گرفتار، با آن دفترچه اقساط ننگ و دفترچه بیمه های نکبتشان بگذارند....

/ 1 نظر / 19 بازدید
ی

liike :)