من دیدمت!

گفتی: از کجا بشناسمت؟

گفتم: من همیشه کتونیه قرمز میپوشم.

گفتی: منم تیشرت..

گفتم: نمیخواد بگی! بذار تو پیدام کنی!

من این طرف پارک نشسته بودم تو اون طرف.من شناختمت! از حالت عصبی راه رفتنت...فرم خودپسندانه لبهات...و بازی کردن مدام با کلیدهای توی دستت.

اما تو مدام این ور و اون ور رفتی و منو ندیی....

این بی توجهیت ....واسم اصلا غیر منتظره نبود،حتی نگاه گیج و مبهمت وقتی از جلوت

رد میشدم.   خداحافظ

/ 9 نظر / 42 بازدید
به لیمو

رد شدی و ندیدت...چون فقط عصبی بود و نگاهش کور شده بود...

آدمخوار

سلام وبلاگ زیبایی داری امیدوارم موفق باشی به وبلاگ منم سر بزن و نظرتو راجب مطالبم بگو منتظرتم[گل][خداحافظ]

آنسوی مه در مالزی

آدرس ما رو جائی نگهداری کن بدرد خودت یا دوستان و آشنایان می خورد. ما شرکت بزرگی تشکیل داده ایم و در خدمت هموطنان هستیم وبلاگتان خیلی زیباست

سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام روزت بخير باشه مهربون...كلبه قشنگي داري ...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه كوچك آبجي سحر هم مزين كن...روز دل انگيزي داشته باشي[گاوچران][گل]

شاپکده

100 فیلم جدید سال 2008 و 2009 به همراه زیرنویس فارسی با کیفیتی بالا و بدون هیچ دخل و تصرفی !!! در سبک های : اکشن ، درام ، عاشقانه ، کمدی ، تخیلی و ..... برای کسب اطلاعات بیشتر به ادرس http://www.shopkadeh.com/?cat=62 مراجعه کنید. موفق باشید.

ذهن قرمز

ها ها ها ! اوایل که پدیده زشتی به نام بلو توث اومده بود،حتی از روی اسم بلوتوث هم میتونستم صاحبش رو از بین 10 نفر بشناسم.الان خوب ،یه کم حس چشایی ام رو کمتر دارم از قبل.اما میدونستم اون تو نیستی.چسب قرمزیه رو نمیگم ها ،کفش چسبیه رو میگم.چی شد.دماغ چسبیه رو میگم.

حامد ابراهیم پور

خوب بود رفیق.مینی مالیست خوبی ازت درمیاد،اگر قدری از تطویل نوشته هات کم کنی.در هر صورت ضربه ی آخر را در آثارت خوب میزنی.البته به شرطی که واسوختی نبوده باشی! اقبالت بلند.

رضاپارسی پور

سلام دوست عزیز...بیا - باغ باران - گلشن راز منو بخوان و برو.ممنونتم.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حامد ابراهیم پور

یعنی یه جور حدیث نفس باشه.اتفاق های واقعی که برایت افتلده را بنویسی و در آن صورت دیگر یک اثر هنری _شعر یا داستان_نیست و به خاطره نگاری پهلو میزند.یک گونه ی ادبی رد شده است،چون خلاقیتی آنچنانی ندارد و از این جور حرفها... آدرس جلسات شهر و داستان و یک غزل فرافرم را اگر حوصله اش بود میتوانی در وبلاگم ببینی.شاد باش ودیر زی...