حریف من خدای من...

 سر قنوت آمد جلوی چشمم...درست وسط "آتنا فی الدنیا " همان نیمکت چوبی زشت، میدانی کدام نیمکت را میگویم. همانی را که رویش جنین رفاقتمان را سقط کردی و چون پدری فرومایه طفل نا خواسته ات را تیپا زده از زندگی بیرون انداختی...همانی را که هر شب کابوسش را میبینم... میبینم در تاریکی  یک شهر غریب، من عریان و لرزان روی آن نیمکت تنها و ترسیده نشسته ام و  پدرم در دور دست دارد سیگار میکشد و ناگهان تو با دشنه ای خون آلود به من حمله میکنی و ضربات چاقویت چنان مهیب است که گوشت بدنم را به چوب نیمکت میچسباند. از دهان نیمه باز من هیچ صدایی خارج نمیشود اما فریاد های خشم تو تمام گربه های پارک را فراری میدهد.پدرم دارد سیگار دیگری روشن میکند و تو فریاد میزنی و دست و صورت و تمام لباست آغشته به خون من است. تو لذت میبری کوله پشتی ات را بر میداری و میروی و من باور نمیکنم. خون خشک شده روی مژه ها نمیگذارد پلکهایم را باز کنم...دستهای پدرم....دستهای مهربان پدر موهای خون الودم را از روی صورتم کنار میزند...نوازشم میکند و سرش را به نشانه تایید تکان میدهد که یعنی چیزی نگو همه چیز را خودم میدانم... و تو دور میشوی و من از خدا میخواهم دیگر هیچ مردی جز پدرم به من نزدیک نشود...از خدا میخواهم، خدا ، حالا  دیگر خدا طرف حساب من است، خدایی که همه چیز را میداند از این لحظه به بعد طرف حساب من خداست، دیگر نه صدای مرا میشنوی نه صورتم را میبینی. فقط زنده میمانم تا ببینم خدا چگونه جواب من را میخواهد بدهد؟ .... همین


/ 2 نظر / 9 بازدید
ى

من هر شب خدا را براى داشتن تو شكر ميكنم با اينكه روزهاست ديگر ندارمت ندارمت و هيچكس نميداند نداشتن تو چه اندازه گران تمام ميشود اصلا راستش را بخواهى نداشتن تو تمام نميشود پايان ندارد نداشتن تو تلخ است و اين تلخى تا ابد ادامه دارد

غریبه

منم دلم می خواست خدا انتفام میگرفت ... ولی نمی گیره متاسفانه :(