غروب تنها تبعید...

چهاردهم دی ماه نود و هفت

برای رهایی از اسارت تنهایی باید تلاش کنم. دو روز داروهامو نخوردم باز حالم بد شد. داروهای ضد اضطراب و افسردگی لعنتی...

ولی دستم تو دست خداست... خدای خوب و مهربونی که هوای منو داره کمکم میکنه تا خودمو رها کنم از این زندان طلا!

خدایا گوشه دلم یه نور امیدی هست چند وقته. تو رو خدا اونو ازم نگیر. همونی که از دلتنگیش دارم گریه میکنم... راستی خدایا خوب شد نمازو اختراع کردیااااا.. گاهی اوقات عجیب حالمو خوب میکنه.. و راستی خوب شد که نقاشی رو گذاشتی تو جیبم بعدش منو آفریدی... اونم حالمو خوب میکنه! و همین طور نوشتن..

خدایا دایناسور به زمین و زمان میکوبه تا منو از شهر بیرون کنه، تک و تنها غروبهای دلگیر رو وسط یه جزیره گرم بگذرونم تا اون با خیال راحت به کثافتکاریاش برسه اما حواسش نیست... حواسش نیست تو هوای منو داری... خدایا میشه زودتر آزادم کنی برم پی زندگیم. ای خدا.... توکل به خودت. خدای طفلکی یهو یادم اومد تو هم تنهایی... میگم یه وقت دل مثل من نگیره ها... من هستم. من تا ابد کنارتم و باهات حرف میزنم. کاش میشد بغلت کنم و ببوسمت. کاش میشد از تنهایی درت بیارم. خدای تنها... چقدر هم همه ازت انتظار دارن از صبح تا شب.. میلیونها دعا و درخواست... از هند تا فرانسه و از آمریکا تا ژاپن.... برات چایی بریزم خستگیت در بره؟!!

/ 0 نظر / 21 بازدید