نورهای رنگی

صداشو دوست دارم مخصوصا وقتی تو انتخاب کلمه هاش هول میشه. مخصوصا اونجا که نوک زبونش به دندونش میگیره، مخصوصا ته لهجه خوب شهرستانیشو، دقیقا همون قسمتی از لهنش، که میگه جانم، با اینکه همه سعیشو میکنه مرحم زخمام باشه اما ته ته ته دلم بهم میگه مسافره....بعد از اون...یعنی راستش به خودم میگم وقتی اون یهو اونطور تغییر کرد، اونی حاضر بودم قسم بخورم ما با هم پیر میشیم، پس تکلیف بقیه هم روشنه. از قبیل اون جادوگرهای سیاهی که خوب بلدن با سیاست و مظلوم نمایی، بین آدمها، سر یه داستان فانتزی مزخرف جدایی بندازن تو دنیا و اطراف تمام مردهایی که وارد زندگی من میشن زیاده. در واقع چنان تیشه یه ریشه باورم خورده که سخت بتونم اعتماد کنم و دوست داشته باشم... و از طرف دیگه همیشه این ترس با منه که مخاطب این حجم از علاقه و عشق من هستم یا حساب بانکیم...

راستی بالاخره خدای من برد....خدای خوب و مهربون من برد و من حالا که دارم اینو تایپ میکنم سرشار از آرامش و عشقم... اشکام سرازیره اما مهم نیست... مهم اینه که بعد از اون لحظات غم و اندوه و اضطراب بعد از اون لحظات وحشت و ناامیدی... از میان تمام قرصهای ضدافسردگی... خدای من با تمام قدرتش جلوم قد علم کرد و گفت من هستم! خدایا متشکرم که بودی، خدایا از سارای احمق و بیشعور متشکرم که تو رو نشونم داد!

/ 0 نظر / 10 بازدید