من بی تقصیرم!

پیرمرد گدای کنار خیابان را با لگدم زخمی کردم...

تمام بچه های کوچه را ترساندم و تهدید به مرگ کردم...

میز دکتر را به هم ریختم نتونستم خودمو کنترل کنم و به سمتش حمله ور شدم که دوباره پرستارهای تنومند دویدند و دوباره کرختی شکنجه وار آرام بخشها....

همه فکر میکنند مشکل از من است که هر از گاهی بد خلق و بد ذات میشم و تمایل شدیدی به کشتن دارم.

اما حقیقت دیو درون من است دیوی که نسل به نسل از جد پدریم  به ارث برده ام! هر از گاهی سربر میدارد تا تمام بازمانده های رعایای خائنش را بکشد. مرا وادار میکند همه را برده خودم بدانم.نفرتی کهنه...صد ساله... 

همین میشود نتیجه اش:تنها می مانم! مثل جد پدریم...تنها

/ 3 نظر / 12 بازدید
حامد ابراهیم پور

جنون در خانواده ی من ارثی است.عملا چهارنعل میتازد!(کری گرانت_آرسنیک و تور کهنه) با این مطب ارتباط غریبی برقرار کردم و این میتواند دلیل دیگری بر دیوانگی شاعرها باشد! آن غزل که پسندیدی از کتاب آخر من "دروغهای مقدس"بود که تابستان سال قبل به چاپ رسید.خواستید اگر برایتان میفرستم... اقبالت بلند...

ذهن قرمز

از اینکه همواره در حالت دپرشن-مانیک نوسان میکنی به خودت افتخار کن و بدان هر ان که خواهی کشت از مادر با این سرنوشت زاییده شده رعیت بد بخت.تنها هم نمی مانی .زندان که جای تنهایی نیست.چه زندان درون چه زندان اوین.با بچه ها خوش باش(هم بندی ها رو میگم.) اگر زندان نرفتی تنهاییت را تقسیم کن.