هیتلر

خیلی سخته که بعد از مدتها مطالعه روانشناسی روی ایراداتت متوجه بشی عامل همه بدبختیهات کسی نبوده جز مادرت! مادری که یه عمر دوستش داشتی و ستایشش کردی، از اول کودکی ناخواسته در حقت جنایت کرده و این موجود عاری از اعتماد به نفس و گوشه گیر و افسرده حاصل تربیت اونه... خب من از وقتی متولد شدم با وزن ۴ کیلو جز بچه های درشت محسوب میشدم و چون مدتها تک فرزند یه طایفه بودم همین طور به رشد خودم ادامه دادم و همیشه بچه درشت و تپلی بودم. شاید تا قبل از دبستان این موضوع خوشایند خانوادم بود ولی بعدش داستان شروع شد!

مامانم از بچگی تمام ناکامی های منو مینداخت گردن چاقیم و اطرافیانم به اسم دلسوزی باهاش همسو میشدن. از بد روزگار خدا دو تا خواهر لاغر مردنی هم نصیبم کرد و دیگه اوضاع بدتر شد... یادمه وقتی میرفتیم پارک مامان مدام میگفت تو بزرگتری و باید حواست به اونا باشه، این شد که جای بازی کردن در سن ۸ سالگی شدم مادر دو تا بچه! و هر وقت میخواستم سوار دوچرخه یا تاب یا هر وسیله ای بشم مامان میگفت تو چاقی خرابش میکنی...

دوستان احمقی داشتم که با من بازی نمیکردن و مامان میگفت چون چاقی تیم اونا رو عقب میندازی و بعدها که منو تو پارتی ها دعوت نکردن مامان گفت چون چاقی، بدتیپی دعوتت نمیکنن. و آخرش هم گفت چون چاقی شوهرت بهت خیانت کرده! حتی بالا رفتن نرخ ارز رو هم به چاقی من ربط می داد.

خب اون اینطور میگفت که من بهم بر بخوره و یه تصمیم جدی بگیرم برای تناسب اندام ولی حرفاش فقط اعتماد به نفس منو ازم گرفت و اصلا نتیجه نداد...

بعدتر ها سر و کله دایناسور احمق پیدا شد و منی که با عزت نفس صفر و اعتماد به نفس نداشته، بزرگ شده بودم، بهش اجازه دادم هر بلایی میخواد سرم بیاره و صدام در نیومدم و خودمو سزاوار همه توهینهاش میدونستم چون چاق بودم! مثلا بهش حق میدادم تنهایی بره با دوستاش مسافرت یا منو با خودش پارتی نبره. بهش حق میدادم منو از همه عالم و آدم قایم کنه و به صد بهونه تو هیچ جمعی هیچ جایی با من دیده نشه!

بعد از اون دیگه عادت کردم منو از همه قایم کنن و به هیچ کس نشونم ندن و وقتی متوجه میشدم دوستام مهمونی گرفتن و منو دعوت نکردن اصلا ناراحت نمیشدم و بهشون حق میدادم.

تا اینکه با آقای س آشنا شدم. اولین بار توی پارک بودیم که دوستاش بهش زنگ زدن، من ساکت شدم که صدام در نیاد ولی اون خیلی عادی به دوستاش گفت با خانمی به اسم من تو پارکه و گفت اونا هم بیان پارک تا بعدش با هم یه جایی بریم! و من... و من نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم.. دوستاش اومدن و چقدر هم آدمهای خوبی بودن. و بعد از اون من همیشه همه جا کنارش دیده شدم. حتی با بعضی از دوستاش از اون صمیمی تر شدم!!

وقتی تلفن زنگ میخورد نیازی نبود ساکت باشم بلکه گوشی رو میداد بهم و میگفت فلانی میخواد حالتو بپرسه!

این نکته ها پیش پا افتاده است و به چشم کسی نمیاد ولی آقای س من ازت خیلیییی ممنونم.تو و دوستهای خوبت در بازسازی عزت نفس لگدکوب شده من نقش مهمی داشتی. شاید روزی به خودم جرات بدم بهت زنگ بزنم و بابت همه لطفی که در حقم کردی ازت تشکر کنم.

/ 1 نظر / 28 بازدید