بودن یا نبودن

صبح که پا شدم حس خیلی خوبی داشتم و لذت بی دلیلی

همه وجودمو فرا گرفته بود اما خیلی طول نکشید همین که رفتم

جلوی آینه از ترس میخکوب شدم!چند بار پلک زدم و سعی

 کردم توجیه منطقی برای این حالت پیدا کنم اما .... تصویر من

تو آینه نبود!!!سریع به اتاق برگشتم و ترسم تبدیل به شوک

شد! من هنوز توی تخت بودم!مردم؟ پرواز روحه؟ اینا خیلی مهم

نیست مسئله اینه که من از این زاویه چقدر چاق به نظر میام!

 

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جواد قدوسی نژاد

دقیقاَ. بچه ها هم همینو می گن. میگن وقتی می شینیم پای وبلاگت فکر می کنیم یه شعر دیگه س!! ولی وقتی خودت میخونی باحال تره. بهر حال ممنون از حضورت. برو تو کار داستان کوتاه و حرفه ای شروع کن اگه نکردی! موفق می شی.

علی تنها

سکون همراهِ سکوتی تلخ می فشارد رویاهای خمیده مرا در میان حصار زمان خود. و نفسم زیر چکمه های قدرت به شماره افتاده است. و من در دهلیزهای ترس و وحشت و تاریکی منقبض شده ام. وشب یعنی کابوس بی انتها و سکوت سارها سرمشق شبانه من. و زمان در ثانیه های جسورِ ساعت دیواری متوقف شده است. آپم[گل]

Neo

چه جالب من یه بار رفتم جلو آینه عکس یه میمون رو دیدم[زبان]

محمد

این حالت نا ممکن نیست ولی خیلی کم پیش میاد برا کسی رخ بده پس خوشا بحالت که حسش کردی . حتما در مورد سبک سو رئال شازده کوچولو اگزوپری یا بوف کور هدایت شنیدی؟

سید حامد احمدی

اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبی ست زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی ست!

علی تنها

شب با همه ی تاریکیش روز با همه ی روشناییش بهار با همه ی زیباییش به پایان می رسند اما تنهایی من هنوز پا برجاست . آپم[گل]

جواد قدوسی نژاد

سلام. خوب بود. احساس صمیمیت زیادی دیدم توی پست هات. موفق باشی. من بروزم و منتظر نظرات شما!